بیماری سد نوشتن
کاغدهای بی خط سفید A4 که روی میزم بیکار افتاده اند اعصابم را خورد می کنند خیلی وقت است که با بحران نوشتن (سد نویسندگی) روبه هستم که تا همین 3 هفته پیش مجال کار کردن را هم از من گرفته بود. این بحران از وقتی شروع شد که به پیشنهاد سعید (رجوع به پست دلتنگی نوشتن ) شروع به خواندن کتاب عناصر داستان1 کردم بعد از مدتی در نوشتن داستان دچار وسواس نسبتا شدیدی شدم و در ادامه سیر این ماحرا شروع کردم به مقایسه داستانها و نوشته هام با داستان نویس هایی که در این کتاب به اون ها اشاره شده بود . من همیشه متوجه نقص های موجود در ادبیات داستانی خودمان بودم و هر بچه ای که چرخی در جهان داستان زده باشد متوجه عمده ضعف های نویسندگان مان می شود اگر چه که بسیاری از این ضعفها نطفه اش از خود سانسوری هایی شکل میگیرد که توسط اداره ممیزی کتاب و حتی قبل از آنکه داستان به دست ممیزی ارشاد برسد ناشران اقدام به سانسور و ممیزی می کنند. و بخش دیگر این ضعف عدم توجه کافی نویسندگان ا به عناصر داستان و عدم داشتن تفکر و اندیشه در سیر و روند تکمیلی داستان است(هیچ ربطی هم به پیر و چوان بودنش ندارد) این ها را ننوشته ام که ژست بگیرم و داد برنم که وای ادبیات مان را باد برد و آه چه وچه و.......
از طرف دیگر برای منی که تازه ترم اولم در دانشگاه شروع شده بود ، نسبت به این محیط تازه(دانشگاه) که به عنوان دانشجو هیچ شناختی نداشتم و فقط ازآن شنیده بودم برقرار کردن توازن میان کار و درس خواندن در این محیط تازه برایم سخت بود و برای همین تصمیم گرفتم کم تر کار کنم و با این محیط سر و کله بزنم .
در 2 ماهه اول دانشگاه فهمیدم دانشگاه هیچ چیزه خاصی به من نمیدهد در واقع دانشگاهی که دیدم با دانشگاهی که شنیده بودم تفاوت های زیادی داشت بارها و بارها به خودم لعنت فرستادم که چرا من این قدر احمقم که که فراموش کردم که آدم ها ی اطراف من همه در موقعیت ها زمانی ،مکانی و اجتماعی خاصی به دانشگاه رفتند و من در شرایط متفاوت از اون ها وارد دانشگاه شدم در این شرایط بود که من موندم با آواری از آرمانشهری (شاید این بخش کمی اغراق آمیز باشد) که برای فرار از محدودیت هایی که برای فعالیت هایی که داشتم در ذهنم از دانشگاه ساخته بودم از اونجا که نردیک به دو سال است دارم روی خودم کار میکنم تا با شکست خوردن سر تعظیم جلوی مشکلات فرود نیاودم تصمیم گرفتم تا دانشگاه را واقعا همان طور که هست بپذیرم و باورش کنم .
البته ناگفته نماند که در طول ترم اول من یک تجربه مدیریت سخت ،سنگین اما موفقیت آمیز داستم که البته بدون داشتن همکاران خوبی که کنارم بودن هیچوقت ممکن نمیشد.
القصه صحبت سر بحران نوشتن من بود ؛زمانی که بچه بودم همیشه از دیدن این صحنه که نویسنده ها عصبانی می شدند و نوشته هاشان را مچاله می کردند حیلی لذت می بردم اما در این چند وقت که این مرض به من هم سرایت کرده جال آن بی چاره ها را می فهمم و از ایت وضعیت متنفر شده ام.
در طول این مدت نمایشنامه در دست داشتم که قرار بود برای دوست خوبم امیر حسین اشرفی بنویسم تا سال آینده به اجرای صحنه ای برود و در این مدت بخش عمده تمرکز من بر روی این نمایشنامه بود روزو شبم بخاطر این نمایش نامه بخصوص از چند وقت پیش با هم یکی شده و تنها دلگرمی این ایت که کار خوب از آب در بیایید.
ساعت 1:15 بعد از نصف شب است کاغدهای بی خط سفید A4 که روی میزم بیکار افتاده اند اعصابم را خورد می کنند خیلی وقت است که با .........................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1_نویسنده: جمال میر صادقی/انتشارات سخن
| فراز انصاری(سروش هدایت راد) |
