دلتنگی نوشتن/
به خواهر و شوهر خواهر نازنینم
خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم و دلم برای نوشتن تنگ شده بود . نوشتن و گفتن این جملات از کسی که ادعای نویسندگی دارد و کارش نوشتن است و به قول معروف نانش را ازاین راه در می اورد عحیب است . اما خب نوشتن کار سرسری و الکی نیست ،اگر قرار بود هر کسی از خونه اش قهر می کنه ، بلند شه و بیاید ونویسنده شود که خار و مادر هر چه مخاطب و خواننده وهمه همه به...می رفت!
( اگر چه شرایط کنونی چندان فاصله ای با چیزی که نوشتم ندارد ).نوشتن شرایط و لوازم خاص خودش را می خواهد ، مثلا یک نوشت ابزار روان که موقعی که با آن می نویسی راحت باشی ، صدای کشیده شدن نوکش روی کاغذ گوش را کر نکند و یا جان تو نوشت ابزارت بالا نیاید تا یک کلمه را تمام و کمال بنویسی و خلاصه چیزهایی مثل این که شاید به نطر غیر مهم باشند اما باور کنید که خیلی مهم اند می گویید نه ، به جهنم ! ( مودبانه اش را نوشتم ).چیز مهم دیگه برای نوشتن ذهنی آزاد است که با توجه به شرایطی که دولت 8+1 برای ما فراهم کرده بطور کل ذهن آزاد در هیچ بنی بشری پیدا نمی شود
البته ذهن آزاد با ذهن بی دغدغه کاملا فرق دارد . منظور از ذهن آزاد ، ذهنی است که بتواند به خوبی بر روی دغدغه هایش تمرکز کند و اندیشه و تفکرش را در غالب آنچه می نویسد به مخاطب و خواننده اش ارائه دهد وگرنه نویسنده بی دغدغه مثل دریاچه خشک شده است که به لعنت سگ نمی ارزد.
باور کنید خیلی دلم می خواهد راجع بع غم نان و هرزه بودن قلم نویسندگان ،هنر ! هنر مندان و تئوری روشنفکران !مملکت بنویسم ولی از آنجا که فقط اعصاب خودم را با نوشان به .... می دهم پس فعلا به جهنم مودبانه اکتفا می کنم تا زمانی که سرم درد گرفت و حسابی خواستم اعصابم را به ...بدهم حتما راجع به این مسئله خواهم نوشت .
چیز مهم دیگری که وجودش برای نویسنده ازاکسیژن هم ضروری تر است ، خواننده است که البته پیدا کردن این یک فقره در این روزگار برتی همه نویسنده ها آسان نیست !اما از خواننده های عادی مهمتر یک سری خواننده خاص خاص است که وجود آنها برای من حداقل خیلی مهم است . باور کنید اینقدر خوب است که آدم یک شوهر خواهر خوب مثل سعید داشته باشد که خودش هم نویسنده باشد و وقتی یک از داستانها یا نوشته هایت را می دهی بخواند ، حرص و جوش بخورد که مثلا " پیرنگ داستانت چنین و چنان است و فلان قاعده داستان نویسی کلاسیک را باید رعایت می کردی و نکردی و ..." تو هم از روی بد جنسی گاهی وقت عمدا چیزهایی بنویسی و بدهی دستش که حرصش را بیش تر در بیاورد تا خلاصه کار را به جایی برسانی که برگردد و به خواهرت بگوید "نمی شه فراز بی خیال نوشتن بشه و بره سراغ یک کار دیگه " و احتمالا هم خواهرت هیچی نگوید ، چون آخرین باری که داستانت را بهش دادی آنرا گذاشته توی کشوی میزش در خبرگزاری و از آن موقع تا به حال که یکسال از آن می گذرد نگاه هم به آن نیانداخته و به وبلاگت هم فرصت نمی کند سر بزند و تنها چیزی که از تو زیاد می خواند و روی آن خیلی زیاد حساس است – و همین حساسیت او ترا روز نامه نگار کرده – مقالات، نقدها و خبرهایی است که این طرف و آن طرف می نویسی . خب پس کاملا طبیعی است که وقتی شوهر خواهرت آن جمله را بگوید ، خواهرت چیزی نگوید و نهایتا اگر خیلی خواهری کند چپ چپ به شوهر خواهرت نگاه کند که یعنی به خودش نگو ! و بعد هم خودش غیر مستقیم به تو بگوید و تو هم کم نیاوری
یک چیزی بنویسی بدهی به خواهرت تا بدهد شوهرش بخواند وحسابی آمپر بچسباند تا اینکه یک روز صبح ساعت 7 صبح با ماشینش بیاید تهدیدت کند" یا بی خیال نوشتن می شوی یا با ماشین از روت رد میشوم " تو هم می گویی " این دوتا فرقی با هم نداره وتازه اولی بدتره " . بعد هم سعید با سرعت 120 کیلومتر در ساعت تو را زیر می کند و تو از خواب بلند می شوی می بینی در حال نوشتن این چرندیات خوابت برده بوده !!
| فراز انصاری(سروش هدایت راد) |
