تبليغاتX
رها

من زاده زمستانم

صدای سکوت نمناک رود خانه

     تن یخ بسته سکوت را ملامت می کرد

         و صدای برف های نا باریده

            قصه زمستان را،غریب حکایت می کرد

 

 

درختان به یاد بوسه شهوت زده ی

        برف ،عریان به انتظار بودند

        و زمین ترانه یلدا از سر گذرانده

            به انتظار تازگی زمستان می ماند

 

دی نماز گمشده برف می خواند

 

و در امپراطوری زمستان

                     انتظار جریان دارد

و شاهزادگان سپید زمستان

            به سوی انتظار فرود می آیند

                          و من زاده زمستانم

                              زاده فرمان روای فصل ها

                                زاده سپیدی شاهزادگان زمستانم

                                   زاده حکایت غریب قصه زمستانم

 

 

صدای  شیون ذوب برف های باریده

    از وداعی هلاکت بار حکایت می کند

سربازن سپند مغرور

                       به بدرقه امپراطور فصل ها می رود

                    

                                             آه که چه وداعی چه وداعی

 

 

 

 

 

 

درختان عریان

چارقد شکوفه بر سر از هجرت زمستان

     سبز گریه می کنند

 

  شاهزادگان کوهستان نشین  زمستان

  اشک رود هاشان جاری

         به طبیعت گسسنده بهار

                 خروشان گلایه می کنند

                         

        و زمستان با غرور با انقلاب طبیعت

                در فاصله میان

                           تبعید و اجبار و عادت

                                          به ماورای قاب من می رود

 

                                                 و من زاده زمستانم

                                                      زاده حکایت غریب قصه زمستانم

                                                                 زاده فرمان روای فصل ها .........

 

 

                                                                   فراز انصاری (سروش هدایت راد)

                                 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | دوشنبه سی ام آذر 1388 •

این پست خصوصی است

این پست خصوصی است


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 •

می خواهم خرخره اسکورسیزی را گاز بگیرم زیر چشم هیچکاک بادمجون بکارم! لج کوبریک را در بیارم

خودتان را خسته نکنید .تیتری که زدم هیچ ربطی به آن چیزی که می خواهم بنویسم  ندارد . الان به شدت در حال آتش گرفتنم . نه به خاطر اینکه تهییه کننده آب پاکب را ریخته است روی دستم .نه چون به حمد الله آن قدر از میزان کمبود شعور در وجود  تهییه کنندگان فیلم کوتاه آگاهی دارم  که بدانم که چه چیزی رت می پسندند و چه چیزی را نه!

شدت حسرت من از عکس صفحه 20   مجله 40 چراغ است. من به شبنم در ویش جسودیم می شود . نه بخاطر اینکه در فیلم کیمیایی بازی کرده . نه بخاطر اینکه با کیمیایی مصاحبه کرده. به خاطر اینکه  کیمیایی  او را به طور محسوس متفاوت می داند.

آن چیزی که باعث بالا زدن حسادت من تا مرحله اعتراف شده است . این است . واگرنه  من عقده بازیگری ندارم. به لطف خدا هم به انداره کافی مصاجبه کرده ام . در مورد عکس هم ترجیح میدهم به عنوان مشاور کارگردان مابین مهر جویی و بیضایی به عنوان فیلمنامه نویس باستم .البته جای بسی خوشحالی اسنت که مسعود کیمیایی متوجه وجود تفاوت در نسل ما شده است .اما من نمی توانم جلوی حسادت خودم را به شبنم در ویش بگیرم . واز آنجا که در ایران هیچ چیزمان به هم ربط ندارد . تصمیم دارم چون به شبنم درویش حسودیم می شود خرخره اسکورسیزی را گاز بگیرم زیر چشم هیچکاک بادمجون بکارم! لج کوبریک را در بیارم

 

پ.ن: فکر نکنید من با کوبریک ، اسکورسیزی و هیچکاک مسکل دارم . اتفاقا هر سه تا مورد علاقه من هستند . البته امیر پهلوان را از اسکورسیزی بیش تر دوست دارم

پ.ن: من بازم به ش.د حسودیم می شه

پ.ن : راستی پست قبلی رو بخونید حتما 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | یکشنبه پانزدهم آذر 1388 •

اضافه باری به اسم دلتنگی

/* /*]]-->*/

تقدیم به دختر خاله ام ندا

دارم ذهنم را برای پیدا کردن یک خاطره ماندنی کندو کاو می کنم.خاطره ای که وقتی اسمش را می شنوم یاد آن خاطره بیافتم. 4

یا شاید هم 5 سال از من بزرگتر است بچه بودم شاید دبستانی .یادم نمی آید چرا اما یادم می آید قرار بود ندا مواظب من باشد به نوعی مرا سرگرم کند . از ان لطفهایی  که  معمولا در مهمانی ها  بچه های بزرگتر باید در حق بچه های کوچک تر انجام بدهند . ندا آن روز این لطف را طبق این سنت دیرین و جسنه در حق من انجام داد.در حالی که من شاید انتظار عروسک و شانه کردن  موی عروسک و خلاصه  از این چیزهای  حال به هم زن داشتم یک دفعه با سیل انبوه  ماشین های اسباب بازی مواجه شدم . یادم نیست تا کی با ندا ماشین بازی کردیم اما یادم می آید خیلی خوش گذشت.شاید بیش تز ار بازی با یک پسر بچه هم سن و سال خودم(ندا به خدا اغراق نمی کنم)

روزها گذشته آن دختر 10/11 ساله آن روز شده یک دختر خانوم 24/25 ساله که دارد می رود .ساله که دارد می رود به آن سوی آب ها . دوستانم که می روند من ناراحت می شوم هنوز که هنوز وقتی یتد رفتن دایی رضایم (تک دایی ام)از ایران میافتم آرام اشک می ریزم.وقتی یاد سپهر میافتم کلافه می شوم .سپهر گریه و ناراحتی برای حال آن روز ما واژه مناسبی نیست.آن روز شاید تکه ای از روح من رفت تا  کانادا تا ونکوور .

حالا ندا دارد می رود . به مرور یاد گرفتم آن قدر احساساتی نشوم  که گریه کنم.امشب که برای خداحافظی رفتیم همه چیز به شوخی گذشت اما وقتی بیرون آمدیم روحم سنگین بود .

مسافرهای سفر های دور معمولا هزینه ای را برای اضافه بار میدهند .اما یک اضافه باری هم هست که هزینه اش مالی نیست .اضافه باری به اسم دلتنگی.من همیشه عاشق این بودم که به فرودگاه بروم و آدم ها را نگاه کنم بخصوص برای اینکه ببینم چطور این هزینه را می دهند.

به شخصه از این هزینه چندان خوشم نمی آید.اما ظاهرا گاهی چاره اینیست جز پرداخت آن و اعتراف به اینکه جاده های پیشرفت در این سرزمین ظاهرا بن بست است برای آن ها که اهل قدم گذاشتن در راه پیشرفت هستند راهی به جز میان بر و پرداخت هزینه نیست.

ترانه های خداحافظی

ترانه های خداحافظی زیادی نوشته شده است اما بنا به دلیلی فقط ترانه مسافر آریان را می نویسم  و دیگر هیچ........ و تقدیم می کنم به .سپهر سامان .دایی و زن داییم و کامران و شب نم که بزودی آن هم می روند .به امید دیدار همه شما ها بچه ها دلم برایتان تنگ می شود. به خصوص ندا که فردا شب می رود.

 

جاي لبخند اقاقي بين گل هاي تو باغچه

گل لبخند تو مونده توي عكساي رو طاقچه

هنوزم عطر تو داره درو ديواراي خونه

حتي گنجشكاي خونه مي گيرن بي تو بهونه

چه سكوتي داره خونه بعد گريه هاي آخر واسه

واسه گرماي نگاهت دل من تنگ مسافر

دل من تنگ مسافر

دل خستم بي قراره . بي قراره توي سينم

نمي خوابه تا كه حتي بشه خوابت بينم

كي ميشه وقت رسيدن وقت ديدار دوباره

روي ماه تو رو ديدن وقت لبخند ستاره

چه سكوتي داره خونه بعد گريهاي آخر واسه

واسه گرماي نگاهت دل من تنگ مسافر

دل من تنگ مسافر

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | جمعه سیزدهم آذر 1388 •

مخاطب آزاری شاخصه ادبیات پست مدرن

مدتی است احساس میکنم بار فرهنگی وبلاگ کم شده است این پست به همین منظور نوشته شده است .

 دفعتا اگر شاخصه‌هاي ادبيات پست‌مدرن مشخص تر مي‌بود بسيار ساده تر مي توانستيم وارد بحث درباره اين سبك از ادبيات‌شويم. اشتباه نكنيد! مشخص است اما درست مثل ساختار نامشخص و نامعلوم اين شيوه از نوشتن، هنوز بخش عمده اي از متفكران پست مدرن اعم از ايهاب حسن، بودريار، دلوز و نيم دوجين از اين فيلسوفان نتوانسته‌اند ساختاري مشخص و معلوم براي پست‌مدرنيسم بيابند و به بياني ايجابي شايد بتوان پست مدرنيزم را به مثابه  اقيانوسي فرض كرد كه درآن همه چيز مي توان يافت: از لنگ كفشي كه قرار بود در بيابان جزو غنايم محسوب شود‌ تا شير‌مرغ و جان‌آدميزاد. پس انتظار نداشته باشيد كه يك نويسنده پست‌مدرن بتواند شاخصه‌هاي اين سبك از ادبيات را برايتان بازگو كند تا شماي خواننده در پايان خوانش متن نتيجه اي را براي ذهن سنتي و يا حتي مدرن خود مصادره كنيد. از اين حيث مي‌توان گفت براي فهم يك متن پست‌مدرن بايد به زبان و زماني خارج از متافيزيك دوهزار ساله تفكر غربي وارد مسلح بود.

صحبت از پل استر است. نويسنده اي كه خواسته يا ناخواسته بخاطر ژست پست مدرن اش، عنوان راوي پسامدرن عصر دهن كجي به تجدد را به يدك مي كشد.او در كتابي كه پيش از آخرين رمانش "مردي در تاريكي " منتشر كرد خواننده بي خبر از همه جا را سوار خيال خود كرده به يك سفر پست مدرن در 135 صفحه رقعي مي كشاند. خوش خيال نباشيد كه دفعتا بر خلاف تصورتان اين بار سفر به قصد شكنجه انجام مي شود. تا جايي كه گاه مي خواهيد از اين سفر صرفنظر كرده و روي مبل لم بدهيد و به كسي غير از آقاي بلنك و مازوخيسم ناگزيرش فكر كنيد. البته اين بار كور خوانده ايد! اين رماني است از آقاي پل استر...

نويسنده در هيچ كجا از داستانش در باره علت اينكه چرا آقاي بلنك تمايل دارد با شكنجه دادن و زنداني كردن خود نداي وجدانش را ساكت كند  و از چنگال كساني كه در گذشته به آنها ظلم كرده است بگريزد سخن نمي‌گويد. البته شايد اين مسئله خود به نوعي از شاخصه هاي ادبيات پست مدرن به حساب بيايد.

ما چيز چنداني در خصوص گذشته آقاي بلنك نميدانم و اگر چيزي را حدس مي زنيم نميتوانيم تكيه چنداني بر روي آن بكنيم .در وقع خود آقاي بلنك هم چيز چنداني در خصوص گذشته و نميداند او حني  ملاقا ت هايي را كه در روز گذشته داشته است به سختي به يادمي آورد . در اينجا سوال اين است كه نويسنده سه گانه نيويورك در اين داستان به دنبال چه مي گردد آيا به دنبال روشي پست مدرن براي آزار دادن  مخاطب است .زماني كه در انتهاي داستان زماني كه آقاي بلنك به خواب مي رود و يقينا فرداي متفاوتي در انتظارش نيست مخاطب قرار است به كدام شگفتي هستي شناسانه پي ببرد .آيا در پسِ داستان "سفر در اتاق تحرير " جهان بيني خاصي نهفته است كه پل استر به آن رسيده باشد؟

در اين سفر پست مدرن در واقع مخاطب نيز مانند شخصيت اصلي داستان در نوعي خلسه دست و پا مي زند.با آن كه سرعت روايت داستان چندان هم  تند و كند نيست اما با گذشت زمان مخاطب بيشتر به خلسه فرو مي رود . و سرانجام با پاياني كه مي توان از 18 صفحه پيشتر انتظارش را كشيد مخاطب، خسته از سفري كه استر برايش تدارك ديده است باز مي گردد. بدون آنكه متوجه چيز خاصي را شده باشد و به عبارت عاميانه به اين نتيجه ميرسد كه نويسنده ،  آقاي بلنك  ، آن ليست 13 نفري و  مخاطب بي خبرمانده از همه جا را در بدترين و عذاب آور ترين شكل ممكن سر كار گذاشته اند. در نهايت شايد بتوان اين طور نتيجه گرفت كه نويسنده بر خلاف شخصيت اول داستانش ساديسم مخاطب _و حتي كاراكتر _آزاري دارد كه البته اين نيز ممكن است از شاخصه هاي اين سبك از ادبيات باشد كه مخاطبان خاص خود را دارد.

پس لطفا اين كتاب را به دست نگيريد چون نه مي توانيد آن را كنار بگذاريد و نه مي توانيد شكنجه را دوام بياوريد انتخاب با شماست.

 

 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | شنبه هفتم آذر 1388 •

طوفان در لیلی پوت

دارم تو اصاقم سر بالا سر پایین راه می روم.باید تا فردا ظهر یک مطلب راجع به "مجاکمه در خیابان" بنویسم. یادش بخیر اولین باری مه نقد سینمایی نوشتم بعد از دیدن فیلم رئیس بود.یادش بخیر فکر کنم آن زمان ۱۷ سالم بود .نوشتن این یادداشت برایم مهم است چون اولین باری که نقد فیلم نوشتم نقد فیلم کیمیایی بود آن زمان هنور فیلمنامه نویسی را هم شروع نکرده بودم چه برسد به کارگردانی فیلم کوتاه!جالا هم باید یادداشت در مورد فیلم دیگری از کیمیایی بنویسم . امیر پهلوان به طرز بی رحمانه ای تهدید کرده که اگر راجع به فیلم بد بنویسم ................

اما کجاست که ببیند بعد از این همه راه رفتن و فکر کردن دارم  به جای نوشتن نشسته ام پای کامپیوتر ودارم بعد از صد سال وبم را آپ می کنم .

بهتر است قبل از آنکه شما از خواندن شر و ور های من خسته شوید و بروید پی کارتان و من هم این طرف از عذاب وجدانبمیرم  این پست را تمام می کنم و فقط بزای اینکه سرتان بی کلاه نماند بزایتان آخرین گارهایم را که در روزنامه کار شده برایتان می گذارم.

 

 

گفت وگو با اميرشهاب رضويان
فرهنگ سازترين سينماي کشور سينماي کوتاه است

اميرشهاب رضويان از جمله کارگرداناني است که از سينماي کوتاه وارد سينماي حرفه يي و بلند شد. با او در خصوص جشنواره فيلم کوتاه تهران به گفت وگو نشستيم.

فراز انصاري

---

-جشنواره امسال را نسبت به دوره هاي گذشته چگونه ارزيابي مي کنيد؟


جشنواره امسال هم در حد جشنواره هاي سال هاي گذشته است. اما من معتقد هستم بايد به فيلم کوتاه نگاه کوتاه روبه رشد داشت. جشنواره فيلم کوتاه طي اين 25 سال اخير خدمات زيادي به فيلمسازان کوتاه کرده است. امسال را نمي توان با سال هاي گذشته مقايسه کرد. من فکر مي کنم به طور کلي روند جشنواره يک روند رو به رشد و صعودي داشته است.

-آثار اين دوره را چگونه ديديد؟

من امسال فيلم هاي کوتاه خوبي در جشنواره ديدم. اما معضل اصلي که سازندگان فيلم کوتاه با آن روبه رو هستند صدور پروانه نمايش است. اين مساله به عقيده من يکي از نقطه ضعف هاي جشنواره است و اين مساله هم باعث شده است تعدادي از فيلم هاي خوب به جشنواره راه پيدا نکنند. مساله ديگر هم که بايد به آن توجه کرد توسعه سينماي ديجيتال است. توسعه سينماي ديجيتال براي سازندگاني که مي خواهند با حداقل امکانات فيلم بسازند اين امکان را ايجاد مي کند. اين مساله خودش کمک بسياري مي کند به توسعه سينماي مستقل و همان طور که مي بينيد بسياري از فيلم هاي به نمايش درآمده به صورت مستقل از جشنواره حضور پيدا کرده بودند و الزاماً از بودجه دولتي استفاده نکردند.

-فيلم هاي خارجي را نسبت به فيلم هاي ايراني چگونه ارزيابي مي کنيد؟

به عقيده من فيلم هاي ايراني که در بخش بين الملل به نمايش درآمدند نسبت به فيلم هاي خارجي چيزي کم نداشتند. اما نکته بسيار مهمي که در خصوص فيلم هاي خارجي به خصوص فيلم هاي اروپايي وجود دارد نحوه تهيه کنندگي اين آثار بود. آثار اروپايي مشخص بود با بودجه بسيار خوبي ساخته شده است در حالي که فيلم هاي ايراني معمولاً با بودجه هاي بسيار کم و حداقل امکانات ساخته مي شود و اين مساله در نحوه عرضه حرفه يي آن اثر در چنين جشنواره هايي بسيار اثرگذار است. شما اگر در کشورهاي خارجي دقت کنيد مشاهده مي کنيد صندوق هاي حمايت از سازندگان فيلم کوتاه، شهرداري ها و وزراي فرهنگ آن کشورها بودجه هاي بسيار خوبي در اختيار فيلمسازان شان قرار مي دهند تا آنها بتوانند با بهترين امکانات ممکنه کار کنند.

-جدا از مساله يي که عنوان کرديد که مساله بسيار مهمي هم بود فکر نمي کنيد بخشي از تفاوت کيفيتي که بين فيلم هاي ايراني و خارجي وجود دارد به مساله آموزش فيلمسازها بازگردد؟

بله. ببينيد مرکز سينماي جوان به عنوان بزرگ ترين مرکز آموزش سينما در کشور يکي از نقاط ضعفش کمرنگ شدن آموزش است. ما ظرف 10 سال گذشته متاسفانه يک روند نزولي در خصوص آموزش داشته ايم. بايد بپذيريم کيفيت آموزشي در سينماي جوان پايين آمده است و اين مساله به خصوص در شهرستان ها بيشتر قابل مشاهده است و اين افت آموزشي به طرز مستقيم بر نحوه ساخت و توليد آثار نيز تاثير مي گذارد. البته در اينجا بايد در کنار افت وضعيت آموزشي در سينماي جوان اتفاقات مهم ديگري هم روي داده باشد که بايد به آنها نيز توجه کرد. براي مثال انتشار نشريه تخصصي فيلم کوتاه و همين طور چاپ کتاب هاي تخصصي راجع به فيلمسازي و از طرف ديگر دسترسي فيلمسازان کوتاه روي بهبود وضعيت اين عرصه بسيار تاثير گذاشته است. در واقع بايد اين گونه نتيجه گيري کرد که اگر در موسسه سينمايي جوان ما افت آموزش پيدا کرده ايم در مقابل با اين مسائلي که عرض کردم خدمت تان تا حدي اين افت آموزش جبران شده است.

-شما جايگاه فيلم کوتاه را در کشور چگونه مي بينيد؟

به عقيده من فيلم کوتاه سنگ بناي سينماي فردا است. همان طور که هم نسلان من بوده اند که 20 سال پيش با فيلم کوتاه وارد عرصه شده اند و امروز در حال ساخت فيلم هاي سينمايي بلند هستند مثل حميد نعمت الله، جعفر پناهي، مونا زندي و خيلي ديگر از افرادي که آموزش ديده اين سينما بودند و در حال حاضر در حال ساخت فيلم بلند هستند. به نظر من فرهنگ سازترين سينماي کشور ما سينماي کوتاه است اما بايد در نظر داشته باشيم که اين سينما در طولاني مدت جواب مي دهد.

نگاهي به جشنواره بيست و ششم فيلم کوتاه تهران
سه، دو، يک، فيلم کوتاه

فراز انصاري

از 20 آبان ماه و همزمان با شروع بيست و ششمين جشنواره فيلم کوتاه تهران سينما فلسطين ميزبان علاقه مندان به عرصه فيلمسازي کوتاه به خصوص جوانان بود؛ جواناني که با آرزوهاي بزرگي که در ذهن دارند با جسارت دست به تجربه مي زنند. جشنواره فيلم کوتاه براي آنها از تمام جشنواره هاي ديگر مهم تر است. بسياري از آنها روياي فرش قرمز اسکار و آرزوي ساخت فيلم هاي بلند را دارند.

جشنواره فيلم کوتاه براي آنها فرصتي است تا بتوانند به نوعي احراز هويت کنند.

سازندگان فيلم هاي کوتاه براي ساخت آثارشان سعي و تلاش بسياري مي کنند و حاصل اين سعي و تلاش بسيار را در دقايقي اندک به تصوير مي کشند. اما هيچ گاه از سازندگان فيلم کوتاه آن طور که بايد و شايد، حمايت نمي شود. حقيقت اين است که فاصله فيلم هاي کوتاه ايراني با فيلم هاي کوتاه ديگر کشورها از نظر کيفيت بسيار زياد است (درست همانند سينماي حرفه يي ايران) اگرچه مسوولان و مديران سينمايي اعتقاد دارند سطح فيلمسازي در کشور ما بسيار بالا است و اين مطالب را در بازديد خود از 26 جشنواره فيلم کوتاه تهران نيز ابراز کردند اما کافي است نگاهي گذرا به فيلم هاي بخش بين الملل جشنواره بيندازيم تا متوجه تفاوت و فاصله ميان سينماي کوتاه ايران و جهان بشويم. اين تفاوت و فاصله را حتي در نحوه برگزاري جشنواره نيز به خوبي مي توان مشاهده کرد.

نحوه گزينش آثار نيز در جاي خود در اين دوره از جشنواره قابل تامل است. نحوه انتخاب آثار و صدور پروانه نمايش در اين دوره از جشنواره باعث شد بسياري از آثار نتوانند در اين دوره حضور يابند و اين مساله باعث اعتراض برخي از فيلمسازان نسبت به گزينش و آثار ارسالي نيز شد.

سينماگران ما در تمام سطوح و رشته ها به شنيدن وعده هاي انجام نشدني عادت دارند اما هنوز اميدوار به وعده مديران هستند؛ مديراني که از مهم بودن جشنواره هايي که برگزار مي شوند، مي گويند و وعده هايي همچون حل مشکلات سازندگان فيلم کوتاه همچنين تلاش براي پخش فيلم هاي کوتاه از صدا و سيما مي دهند. شمقدري در مقام معاونت سينمايي در بازديد روز دوم خود از جشنواره همراه با فيلمسازان و اهالي فيلم کوتاه در سالن شماره يک به تماشاي چند فيلم کوتاه نشست؛ فيلم هايي همچون يار دبستاني که به دليل مالکيت مديرکل مربوطه امکان نمايش در جمع سينماگران در خانه سينما را از دست داد.

اين تناقض ها هنگامي شکل جالب تر مي گيرد که او جشنواره فيلم کوتاه را از جشنواره هاي برتر کشور مي داند و نسبت به اين عرصه توجه نشان مي دهد. اما کاش شمقدري با دستي پرتر از چند خبر که بارها و بارها از زبان مسوولان مختلف هم شنيده شده است، به جشنواره بيست و ششم پا مي گذاشت و حتي قبل از حضورش با بازتر کردن فضا براي گزينش آثار جشنواره يي توجهش را به اين عرصه نشان مي داد. و اي کاش شمقدري دست کم براي آنکه در پايان چهارساله دوره مديريتش مانند وزير سابق ارشاد صفارهرندي مجبور به حلاليت طلبي نشود، از هم اکنون با توجه موثر و مفيد نسبت به اهالي سينما (اعم از سينماگران فيلم کوتاه و بلند و...) نام نيک از خودش بر جا بگذارد.

اي کاش هيات داوران جشنواره بيست و ششم برخورد سليقه يي که هيات انتخاب آثار داشته اند را نداشته باشند.

اي کاش دست اندرکاران و تهيه کننده هاي فيلم کوتاه با قياس مابين آثار داخلي و خارجي در روند توليد دست و دلبازي بيشتري به خرج دهند.

و در آخر اي کاش سازندگان فيلم هاي کوتاه نيز به جاي رويابافي و خيال پردازي و تمسخر و نقد مخرب آثار يکديگر به فکر افزايش کيفيت فيلم هاي کوتاه باشند.

با حلوا حلوا کردن دهان شيرين نمي شود اما چاره چيست که گاهي راهي جز حلوا حلوا کردن براي آدمي باقي نمي ماند و آن طور که از شواهد پيدا است، براي اين دوره از جشنواره هم راهي جز اي کاش و اي کاش کردن نيست.

پ.ن:کن که انتظاز نداشتم تو جشنواره جایزه بگیرم برای همین اطف کزدم این یادداشت و مصاحبه رو انجان دادن تا دلم ریاد نسوره.
 

پ.ن۲:تیتر این پست تیتر پیشنهادی سحر طلوعی بود برای یادداشتم که اینجتا استفاده شد (کپی رایت داره اگه خواستین کف برین شماره جساب میدم واریز کنیدبه حسابم)

 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

من بی معرفت

تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم و زیر لب چند تا فحش لپ سرخ کن چهار حرفی نثار تلفن میکنم. تلفن آن قدر زنگ می زند تا کسی که ساعت 12:20 ظهر من را از خواب ناز بیدار کرده بود به خیال من بیخیال می شود(چه خوش خیال )صدای تلفن تازه خفه شده  که موبایلم شروع به زنگ زدن می کند عصبانی میشوم .می خواهم به هر کسی که آن طرف خط است حالا هر کسی که می خواهد باشد ،باشد فحش بدهم و بگویم چرا نمی گذارید آدم یه چرت خواب راحت داشته باشد.  بدون اینکه به صفحه اش نگاه بکنم جواب میدهم :بله صدای آرام و معصوم پویا برادر زاده دوستم باعث می شود تا در دلم از قصدی که تا قبل از جواب دادن به تلفن داشتم مثل سگ پشیمان بشوم . پویا با لحن صدایش که من عاشقش هستم و همه اش دعا می کنم تا صدای خواهر زاده خودم (آرمیتا )صدایش تقریبا آن شکلی باشد می گوید:سلام عمو خوبی ؟

به بالشم تکیه دادم و گفتم :سلام مرسی عمو تو خوبی ؟ صدای مادرش را از آن طرف خط می شنوم که می گ.ید بگو :خیلی بی  معرفتی چرا به ما سر نمی زنی پویا هم عین جمله مادرش را بدون هیچ کم و زیادی تکرار کرد .راست می گفت از اوایل تیر که یاشار و سودابه رفته بودند برای کار دبی  از خانوادشان هیچ خبری نداشتم.گفنم : به مامانت بگو به خدا گرفتارم بعدم چرا شما ها زنگ نزدید؟؟؟.هنوز جمله ام را کامل تمام نکردم که نازنین گوشی را از پویا می گیرد و می گوید :معرفت متری بود .تو نباید زنگ بزنی و یه حالی از ما بگیری. جمله ای که آذین هم چند روز پیش مشابهش را گفته بود .ظرف چند مدت اخیر این جمله را از این و آن زیاد شنیده ام .جملاتی که شاید به شوخی ادا شده باشند اما در من اثر جدی گذاشته اند .آذین راست میگفت نازنین هم همین طور راستش گاهی اوقات اجساس می کنم کم خیلی بی معرفنم در مورد همه کس و همه چیز ...

آرمیتا الان سه ماهه به دنیا اومده اما من یه پست نا قابل تو وبم براش آپ نکردم. و اون طور که باید فکرم متوجه خواهر و شوهر خواهرمو که همیشه پشتم بونو نداشتم (تازه کلیم ادعا دارم .هربار به این قضیه فکر می کنم می خوام سرمو بکوبم به دیوار) یا مثلا  چند روز پیش تولد رها  بود من فقط یه اس ام اس خشک و خالی زدم همین.بماند به سارینا که چند صد بار زنگ زده من  چون یا سر صحنه بودم یا سر کار یا توی مصاحبه یا جلسه  کوفتی دیگه بودم جواب ندادم و بعدا هم   به روی خودمم نیاوردم که زنگ زده یا اصلا نکردم  یه سر به وب روشنک و ارغوان برنم  ایمیل بچه ها رو صد تا در میان جواب میدهم یا اصلا نمی خوانم .بماند که مادرم کلی مدیونم و نمی دونم چه خاکی لازمه بریزم به سرم........................................................................

احساس بدی پیدا  میکنم وقتی یاد این میافتم چندیم ماه است اصلا  شهراد و هومن دیگر بچه ها را ندیدم ناراحتم وقتی در مقابل دلخوری ها لاله و آرمین چیری ندارم که بگویم ناراحتم که نمی توانم با بچه های روزنامه به خاطر گرفتاری هایی که اگر چند روز عقب جلو شوند زمین و آسمان با هم پیوند نمی خورد نمی گذارم بروم طالقان.ناراحتم چرا آخرین باری که بردیا زنگ زد حا لمن طوری بود که  که اگر 30 ثانیه مکالمه احمقانه مان ادامه پیدا میکرد یک دوستی چندین ساله به خواب ابدی می رفت.ناراحنم که وقتی به علی زنگ ردم باور نکرد مه برای خودش زنگ زدم ناراحتم از دست خودم که وضع انقدر خراب اسن که وقتی داشتم این مزخرفات را برای سامان می گفتم از زمین و زمان دلیل آورد که من خیلی هم معرقت دارم اما من نتوانستم باور کنم .از دست خود بی معرفتم ناراحتم که نمایشنامه امیر جسین  و تموم نمی کنم بدم بهش.ناراحتم که تولد امیر گذشت و من انگار نه انگار   از دست خودم ناراحتم و همین باعث شد ه تا بعد از تلفن پویا در حالی که تازه درد کمرم یه ذره آروم شده نشستم و شروع کردم به نوشتن :

 

تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم

پ.ن :دلم واسه امین علم الهدی  تنگ شده برای یغما برای خیلی ها شاید حتی برای خودم

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 •

به خاطر یک فیلم کوتاه لعنتی

اگر بخواهي شروع به ساختن فيلم کوتاه بکني داشتن يک سرمايه اجباري و لازم است. فيلم کوتاه نقطه شروعي براي ورود به سينما است؛ نقطه شروعي که براي بعضي تا پايان دوره فيلمسازي ادامه دارد.

به خاطر يک فيلم کوتاه لعنتي بايد تا مدت ها به اين در و آن در بزني تا بتواني پولي جور کني و بروي دنبال دوستاني که هر کدام شان تجربه ساخت يکي، دو فيلم را دارند و همه آنها آرزوي کارگرداني را در سر مي پرورانند و براي آنکه بتوانند تجربه کسب کنند در فيلم هاي کوتاه خودشان و دوستان شان به هر کاري دست مي زنند. بازيگري، دستيار کارگرداني، فيلمبرداري و... اما آخرش چه، وقتي در اين سينماي با سر زمين خورده کسي تو و فيلم هايت را جدي نمي گيرد؟، زماني که کسي درک نمي کند محدوديت در فيلم کوتاه خيلي زياد است و اگر مرد عمل نباشي نمي تواني فيلم کوتاه بسازي. اگر هر روز دنبال سوژه و موضوع، صد تا داستان کوتاه و بلند قديمي و تازه را اين طرف و آن طرف نکني نمي تواني فيلم کوتاه بسازي. اگر براي پيدا کردن يک دکوپاژ جذاب فيلم هاي کوتاه و بلند درست و درمان را روزي صد بار عقب و جلو نکني نمي تواني،

با اين همه در ايران سازندگان فيلم کوتاه چندان جدي گرفته نمي شوند. اگر چه شايد در اين روزها سينماي ايران هم چندان جدي گرفته نشود.

تهيه کنندگاني که در بسياري از مواقع دم از حمايت از نيروي جوان و تازه نفس مي زنند اگر فقط يک بار پاي اکران فيلم هاي کوتاه بنشينند، قطعاً مي توانند اين نيروي جوان و بااستعداد را بيابند.

ولي افسوس و هزاران بار افسوس که حتي معدود تهيه کنندگاني که سرمايه خود را روي فيلم کوتاه سرمايه گذاري مي کنند هم در خيلي از موارد حاضر به همکاري با کارگردانان کم تجربه تر نيستند.

اکثر سازندگان فيلم کوتاه با اين مشکل در سه، چهار فيلم اول خود روبه رو شده اند.

بارها ديده ام فيلم اولي ها براي تهيه بودجه فيلم خود حاضر به کارگري در رستوران ها و مغازه ها شده اند. فقط و فقط به خاطر در آوردن بودجه به خاطر يک فيلم کوتاه لعنتي.

سرمايه سازندگان فيلم کوتاه عشق و رفاقت ميان خودشان است. هر آنچه در فيلم کوتاه پيش مي رود با اکتفا به اين دو عنصر شکل مي گيرد. اما باز هم افسوس آن طور که بايد و شايد نتيجه تلاش اين فيلمسازان ديده نمي شود.
!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

سناريوي دانشجوي اجباري

 براي خيلي ها انتخاب رشته دانشگاه از خود کنکور هم مهم تر است. سال ها درس خواندن، تحصيل و چه و چه همه در روزهاي انتخاب رشته خلاصه مي شود. آرزوهاي دوران کودکي براي انتخاب شغل همه در برگه انتخاب رشته خلاصه مي شود. در اين روزها در خيابان ها اگر بتواني فکرت را از تيترهايي که در روزنامه ها مي بيني و مي خواني و گاهي خبرهايي که از گوشه و کنار مي شنوي، خالي کني و به ديوارهاي اين شهر نگاه کني آگهي هاي انتخاب رشته دانشگاه و مشاوره و... را مي بيني. استرس پدرها و مادرها در اين بين اگر از فرزندان شان بيشتر نباشد کمتر نيست. ديروز شخصاً شاهد صحنه درگيري پدري با پسرش بودم. داستان همان سناريوي قديمي بود؛ پسري که مي خواست به دنبال رشته هاي هنري برود و پدري که مي خواست به هر ترتيب پسرش را راهي يکي از دانشگاه هاي طراز اول (که درس خواندن در آنها هم مد است و هم کلاس خاصي دارد)، کند. از ديدن اين صحنه کاملاً گيج شده بودم، باورم نمي شد سناريوي دانشجوي اجباري را ببينم. اما خب ظاهراً اين سناريو هيچ گاه بناي به پايان رسيدن را ندارد. حالا از آرمانشهري که بعضي از اين جوانان از دانشگاه در ذهن شان مي سازند، بگذريم؛ همان آرمانشهري که از واقعيت زمين تا آسمان فاصله دارد؛ فاصله يي که فکر نمي کنم بنا داشته باشد به اندازه يک بند انگشت به واقعيت نزديک شود. بارها ديده ايم اين آرمانخواهي باعث شده است پس از روبه رويي با واقعيت جوانان دچار صدمات رواني و روحي بسيار شوند. هر سال که کنکوري ها را مي بينم خداخدا مي کنم که اي کاش در کلاس هاي کنکور به جاي پر و بال دادن به آرمان هايشان و ياد دادن نکته و تست و چه و چه کمي واقع بيني به آنان آموزش دهند و در دلم مي گويم اي کاش پدران و مادران که نقش اول سناريوي دانشجوي اجباري هستند باور کنند اين سرزمين همان قدر که به مهندسان و پزشکان نياز دارد، به هنرمندان و نويسندگان و... نيز نياز دارد. دانشجويي که به اجبار مشغول تحصيل باشد يا از ترس و براي فرار از سربازي؛ فردا نمي تواند فرد مفيدي براي اجتماع خودش باشد.

سناريوي دانشجوي اجباري.

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 •

هويتي به نام روزنامه نگار

 

 

نميدانم چرا هر بار از خيابان ها مي بينم كه مردم در حال شستن شيشه خانه ها و مغازه هايشان با روزنامه هستند ناراحت مي شوم . نگاه چپ چپي به آن ها مي كنم .مگر آن ها خبر ندارند كه  آن چه در دستشان است حاصل يك كار گروهي عظيم است.

 

حتي يادم مي آيد يك بار از  يك طلا فروش كه مشغول پاك كردن شيشه مغازه اش با روزنامه همان روز بود پرسيدم :اگر كسي با نتيجه و محصول كار شما چنين كاري بكند شما چه مي كنيد؟

گفت: نتيجه كار من طلاست  گفتم: آن روز نامه هم براي ما دست كمي از طلا ندارد

مي دانم كه بارها و بارها اين نكته تكرار شده است اما همين تكرار مداوم هم نتوانسته كه به جامعه بقبولاند كه روزنامه نگاري در فهرست سخت ترين  مشاغل دنيا قرار دارد.

زندگي و كار روزنامه نگاران به طرز عجيبي با هم پيوند خورده است براي يك روزنامه نگار خانه و روزنامه تفاوت چنداني نمي كتد .فشار كار و استرس و هيجانو سختي  كار براي يك روزنامه نگار لذت بخش است و اگر روزي اين هيجان و سختي ها ي كار روزنامه نگاري را از روزنامه نگار بگيرند روزنامه نگارام افسرده و بيمار مي شوند.   

 

 

 

هر سال روز خبر نگار كه مي شود ياد كتاب  يكي از روزنامه نگاران موفق اين سرزمين ميا فتم. كتاب روزنامه نگاران غصه مي خورند و پير مي شوند.

نام اين كتاب به  تنهايي معناي عظيم و تكان دهنده اي دارد .من اين واقعيت را در چهره تك تك همكارانم مي بينم .هر روز به اين واقعيت جدا از نگاهاي  سياسي و جناحي و مرز هاي جغرافيايي بيشتر ايمان مي آورم.

 

 

متاسفانه در ايران روزنامه نگار وضعيت چندان مناسبي ندارند روزنامه نگاران ورزشي از مربيان و بازيكنان كتك مي خورند. روزنامه نگارانم معمولا به علت توقيف هاي پيا پي از امنيت شغلي بر خوردار نيستند. .مسائل مالي هم بماند.

امسال هم در آستانه روز خبرنگار انجمن روزنامه نگاران پلمب  مي شود. و امسال جاي بسياري از همكارن مان در كنارمان خالي است.

 

 

 

بزرگترين  فاجعه در زندگي خبرنگاران زماني روي ميدهد كه بنا به هر دليلي رسانه اش توقيف شود و به نوعي حق نوشت را از او بگيرند و مجبور باشد بر خلاف اعتقادش بنويسد. و ي مانند امروز همكارانش را در بند ببيند.

 

روزنامه نگاري يك شغل نيست يك هويت است .

چرا هيچ كس با انجام چند گفت و گو ساده و سيا ه  و پاره كردن چند برگ كاغذ و نشستن در تحريريه و كشيدن چند نخ سيگار در روز خبر نگار نمي شود.

 

هر بار كه روزنامه اي را نگاه  مي كنيد در واقع داريد به روزنامه نگاران و خبر نگاران و ديگر اعضاي تحريريه آن روزنامه مي نگريد . پس اي كاش سالي يك بار 17 مرداد ماه به روزنامه نگاران لبخند بزنيد.

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط فراز انصاری(سروش هدایت راد) | | جمعه شانزدهم مرداد 1388 •