من زاده زمستانم
صدای سکوت نمناک رود خانه
تن یخ بسته سکوت را ملامت می کرد
و صدای برف های نا باریده
قصه زمستان را،غریب حکایت می کرد
درختان به یاد بوسه شهوت زده ی
برف ،عریان به انتظار بودند
و زمین ترانه یلدا از سر گذرانده
به انتظار تازگی زمستان می ماند
دی نماز گمشده برف می خواند
و در امپراطوری زمستان
انتظار جریان دارد
و شاهزادگان سپید زمستان
به سوی انتظار فرود می آیند
و من زاده زمستانم
زاده فرمان روای فصل ها
زاده سپیدی شاهزادگان زمستانم
زاده حکایت غریب قصه زمستانم
صدای شیون ذوب برف های باریده
از وداعی هلاکت بار حکایت می کند
سربازن سپند مغرور
به بدرقه امپراطور فصل ها می رود
آه که چه وداعی چه وداعی
درختان عریان
چارقد شکوفه بر سر از هجرت زمستان
سبز گریه می کنند
شاهزادگان کوهستان نشین زمستان
اشک رود هاشان جاری
به طبیعت گسسنده بهار
خروشان گلایه می کنند
و زمستان با غرور با انقلاب طبیعت
در فاصله میان
تبعید و اجبار و عادت
به ماورای قاب من می رود
و من زاده زمستانم
زاده حکایت غریب قصه زمستانم
زاده فرمان روای فصل ها .........
فراز انصاری (سروش هدایت راد)
این پست خصوصی است
ادامه مطلب
می خواهم خرخره اسکورسیزی را گاز بگیرم زیر چشم هیچکاک بادمجون بکارم! لج کوبریک را در بیارم
خودتان را خسته نکنید .تیتری که زدم هیچ ربطی به آن چیزی که می خواهم بنویسم ندارد . الان به شدت در حال آتش گرفتنم . نه به خاطر اینکه تهییه کننده آب پاکب را ریخته است روی دستم .نه چون به حمد الله آن قدر از میزان کمبود شعور در وجود تهییه کنندگان فیلم کوتاه آگاهی دارم که بدانم که چه چیزی رت می پسندند و چه چیزی را نه!
شدت حسرت من از عکس صفحه 20 مجله 40 چراغ است. من به شبنم در ویش جسودیم می شود . نه بخاطر اینکه در فیلم کیمیایی بازی کرده . نه بخاطر اینکه با کیمیایی مصاحبه کرده. به خاطر اینکه کیمیایی او را به طور محسوس متفاوت می داند.
آن چیزی که باعث بالا زدن حسادت من تا مرحله اعتراف شده است . این است . واگرنه من عقده بازیگری ندارم. به لطف خدا هم به انداره کافی مصاجبه کرده ام . در مورد عکس هم ترجیح میدهم به عنوان مشاور کارگردان مابین مهر جویی و بیضایی به عنوان فیلمنامه نویس باستم .البته جای بسی خوشحالی اسنت که مسعود کیمیایی متوجه وجود تفاوت در نسل ما شده است .اما من نمی توانم جلوی حسادت خودم را به شبنم در ویش بگیرم . واز آنجا که در ایران هیچ چیزمان به هم ربط ندارد . تصمیم دارم چون به شبنم درویش حسودیم می شود خرخره اسکورسیزی را گاز بگیرم زیر چشم هیچکاک بادمجون بکارم! لج کوبریک را در بیارم
پ.ن: فکر نکنید من با کوبریک ، اسکورسیزی و هیچکاک مسکل دارم . اتفاقا هر سه تا مورد علاقه من هستند . البته امیر پهلوان را از اسکورسیزی بیش تر دوست دارم
پ.ن: من بازم به ش.د حسودیم می شه
پ.ن : راستی پست قبلی رو بخونید حتمااضافه باری به اسم دلتنگی
تقدیم به دختر خاله ام ندا
دارم ذهنم را برای پیدا کردن یک خاطره ماندنی کندو کاو می کنم.خاطره ای که وقتی اسمش را می شنوم یاد آن خاطره بیافتم. 4
یا شاید هم 5 سال از من بزرگتر است بچه بودم شاید دبستانی .یادم نمی آید چرا اما یادم می آید قرار بود ندا مواظب من باشد به نوعی مرا سرگرم کند . از ان لطفهایی که معمولا در مهمانی ها بچه های بزرگتر باید در حق بچه های کوچک تر انجام بدهند . ندا آن روز این لطف را طبق این سنت دیرین و جسنه در حق من انجام داد.در حالی که من شاید انتظار عروسک و شانه کردن موی عروسک و خلاصه از این چیزهای حال به هم زن داشتم یک دفعه با سیل انبوه ماشین های اسباب بازی مواجه شدم . یادم نیست تا کی با ندا ماشین بازی کردیم اما یادم می آید خیلی خوش گذشت.شاید بیش تز ار بازی با یک پسر بچه هم سن و سال خودم(ندا به خدا اغراق نمی کنم)
روزها گذشته آن دختر 10/11 ساله آن روز شده یک دختر خانوم 24/25 ساله که دارد می رود .ساله که دارد می رود به آن سوی آب ها . دوستانم که می روند من ناراحت می شوم هنوز که هنوز وقتی یتد رفتن دایی رضایم (تک دایی ام)از ایران میافتم آرام اشک می ریزم.وقتی یاد سپهر میافتم کلافه می شوم .سپهر گریه و ناراحتی برای حال آن روز ما واژه مناسبی نیست.آن روز شاید تکه ای از روح من رفت تا کانادا تا ونکوور .
حالا ندا دارد می رود . به مرور یاد گرفتم آن قدر احساساتی نشوم که گریه کنم.امشب که برای خداحافظی رفتیم همه چیز به شوخی گذشت اما وقتی بیرون آمدیم روحم سنگین بود .
مسافرهای سفر های دور معمولا هزینه ای را برای اضافه بار میدهند .اما یک اضافه باری هم هست که هزینه اش مالی نیست .اضافه باری به اسم دلتنگی.من همیشه عاشق این بودم که به فرودگاه بروم و آدم ها را نگاه کنم بخصوص برای اینکه ببینم چطور این هزینه را می دهند.
به شخصه از این هزینه چندان خوشم نمی آید.اما ظاهرا گاهی چاره اینیست جز پرداخت آن و اعتراف به اینکه جاده های پیشرفت در این سرزمین ظاهرا بن بست است برای آن ها که اهل قدم گذاشتن در راه پیشرفت هستند راهی به جز میان بر و پرداخت هزینه نیست.
ترانه های خداحافظی
ترانه های خداحافظی زیادی نوشته شده است اما بنا به دلیلی فقط ترانه مسافر آریان را می نویسم و دیگر هیچ........ و تقدیم می کنم به .سپهر سامان .دایی و زن داییم و کامران و شب نم که بزودی آن هم می روند .به امید دیدار همه شما ها بچه ها دلم برایتان تنگ می شود. به خصوص ندا که فردا شب می رود.
جاي لبخند اقاقي بين گل هاي تو باغچه
گل لبخند تو مونده توي عكساي رو طاقچه
هنوزم عطر تو داره درو ديواراي خونه
حتي گنجشكاي خونه مي گيرن بي تو بهونه
چه سكوتي داره خونه بعد گريه هاي آخر واسه
واسه گرماي نگاهت دل من تنگ مسافر
دل من تنگ مسافر
دل خستم بي قراره . بي قراره توي سينم
نمي خوابه تا كه حتي بشه خوابت بينم
كي ميشه وقت رسيدن وقت ديدار دوباره
روي ماه تو رو ديدن وقت لبخند ستاره
چه سكوتي داره خونه بعد گريهاي آخر واسه
واسه گرماي نگاهت دل من تنگ مسافر
دل من تنگ مسافر
مخاطب آزاری شاخصه ادبیات پست مدرن
دفعتا اگر شاخصههاي ادبيات پستمدرن مشخص تر ميبود بسيار ساده تر مي توانستيم وارد بحث درباره اين سبك از ادبياتشويم. اشتباه نكنيد! مشخص است اما درست مثل ساختار نامشخص و نامعلوم اين شيوه از نوشتن، هنوز بخش عمده اي از متفكران پست مدرن اعم از ايهاب حسن، بودريار، دلوز و نيم دوجين از اين فيلسوفان نتوانستهاند ساختاري مشخص و معلوم براي پستمدرنيسم بيابند و به بياني ايجابي شايد بتوان پست مدرنيزم را به مثابه اقيانوسي فرض كرد كه درآن همه چيز مي توان يافت: از لنگ كفشي كه قرار بود در بيابان جزو غنايم محسوب شود تا شيرمرغ و جانآدميزاد. پس انتظار نداشته باشيد كه يك نويسنده پستمدرن بتواند شاخصههاي اين سبك از ادبيات را برايتان بازگو كند تا شماي خواننده در پايان خوانش متن نتيجه اي را براي ذهن سنتي و يا حتي مدرن خود مصادره كنيد. از اين حيث ميتوان گفت براي فهم يك متن پستمدرن بايد به زبان و زماني خارج از متافيزيك دوهزار ساله تفكر غربي وارد مسلح بود.
صحبت از پل استر است. نويسنده اي كه خواسته يا ناخواسته بخاطر ژست پست مدرن اش، عنوان راوي پسامدرن عصر دهن كجي به تجدد را به يدك مي كشد.او در كتابي كه پيش از آخرين رمانش "مردي در تاريكي " منتشر كرد خواننده بي خبر از همه جا را سوار خيال خود كرده به يك سفر پست مدرن در 135 صفحه رقعي مي كشاند. خوش خيال نباشيد كه دفعتا بر خلاف تصورتان اين بار سفر به قصد شكنجه انجام مي شود. تا جايي كه گاه مي خواهيد از اين سفر صرفنظر كرده و روي مبل لم بدهيد و به كسي غير از آقاي بلنك و مازوخيسم ناگزيرش فكر كنيد. البته اين بار كور خوانده ايد! اين رماني است از آقاي پل استر...
نويسنده در هيچ كجا از داستانش در باره علت اينكه چرا آقاي بلنك تمايل دارد با شكنجه دادن و زنداني كردن خود نداي وجدانش را ساكت كند و از چنگال كساني كه در گذشته به آنها ظلم كرده است بگريزد سخن نميگويد. البته شايد اين مسئله خود به نوعي از شاخصه هاي ادبيات پست مدرن به حساب بيايد.
ما چيز چنداني در خصوص گذشته آقاي بلنك نميدانم و اگر چيزي را حدس مي زنيم نميتوانيم تكيه چنداني بر روي آن بكنيم .در وقع خود آقاي بلنك هم چيز چنداني در خصوص گذشته و نميداند او حني ملاقا ت هايي را كه در روز گذشته داشته است به سختي به يادمي آورد . در اينجا سوال اين است كه نويسنده سه گانه نيويورك در اين داستان به دنبال چه مي گردد آيا به دنبال روشي پست مدرن براي آزار دادن مخاطب است .زماني كه در انتهاي داستان زماني كه آقاي بلنك به خواب مي رود و يقينا فرداي متفاوتي در انتظارش نيست مخاطب قرار است به كدام شگفتي هستي شناسانه پي ببرد .آيا در پسِ داستان "سفر در اتاق تحرير " جهان بيني خاصي نهفته است كه پل استر به آن رسيده باشد؟
در اين سفر پست مدرن در واقع مخاطب نيز مانند شخصيت اصلي داستان در نوعي خلسه دست و پا مي زند.با آن كه سرعت روايت داستان چندان هم تند و كند نيست اما با گذشت زمان مخاطب بيشتر به خلسه فرو مي رود . و سرانجام با پاياني كه مي توان از 18 صفحه پيشتر انتظارش را كشيد مخاطب، خسته از سفري كه استر برايش تدارك ديده است باز مي گردد. بدون آنكه متوجه چيز خاصي را شده باشد و به عبارت عاميانه به اين نتيجه ميرسد كه نويسنده ، آقاي بلنك ، آن ليست 13 نفري و مخاطب بي خبرمانده از همه جا را در بدترين و عذاب آور ترين شكل ممكن سر كار گذاشته اند. در نهايت شايد بتوان اين طور نتيجه گرفت كه نويسنده بر خلاف شخصيت اول داستانش ساديسم مخاطب _و حتي كاراكتر _آزاري دارد كه البته اين نيز ممكن است از شاخصه هاي اين سبك از ادبيات باشد كه مخاطبان خاص خود را دارد.
پس لطفا اين كتاب را به دست نگيريد چون نه مي توانيد آن را كنار بگذاريد و نه مي توانيد شكنجه را دوام بياوريد انتخاب با شماست.
طوفان در لیلی پوت
اما کجاست که ببیند بعد از این همه راه رفتن و فکر کردن دارم به جای نوشتن نشسته ام پای کامپیوتر ودارم بعد از صد سال وبم را آپ می کنم .
بهتر است قبل از آنکه شما از خواندن شر و ور های من خسته شوید و بروید پی کارتان و من هم این طرف از عذاب وجدان
بمیرم این پست را تمام می کنم و فقط بزای اینکه سرتان بی کلاه نماند بزایتان آخرین گارهایم را که در روزنامه کار شده برایتان می گذارم.
| گفت وگو با اميرشهاب رضويان |
|
|
|
اميرشهاب رضويان از جمله کارگرداناني است که از سينماي کوتاه وارد سينماي حرفه يي و بلند شد. با او در خصوص جشنواره فيلم کوتاه تهران به گفت وگو نشستيم. فراز انصاري |
| نگاهي به جشنواره بيست و ششم فيلم کوتاه تهران |
|
|
|
فراز انصاري |
| پ.ن:کن که انتظاز نداشتم تو جشنواره جایزه بگیرم برای همین اطف کزدم این یادداشت و مصاحبه رو انجان دادن تا دلم ریاد نسوره. |
|
|
|
پ.ن۲:تیتر این پست تیتر پیشنهادی سحر طلوعی بود برای یادداشتم که اینجتا استفاده شد (کپی رایت داره اگه خواستین کف برین شماره جساب میدم واریز کنیدبه حسابم) |
من بی معرفت
تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم و زیر لب چند تا فحش لپ سرخ کن چهار حرفی نثار تلفن میکنم. تلفن آن قدر زنگ می زند تا کسی که ساعت 12:20 ظهر من را از خواب ناز بیدار کرده بود به خیال من بیخیال می شود(چه خوش خیال )صدای تلفن تازه خفه شده که موبایلم شروع به زنگ زدن می کند عصبانی میشوم .می خواهم به هر کسی که آن طرف خط است حالا هر کسی که می خواهد باشد ،باشد فحش بدهم و بگویم چرا نمی گذارید آدم یه چرت خواب راحت داشته باشد. بدون اینکه به صفحه اش نگاه بکنم جواب میدهم :بله صدای آرام و معصوم پویا برادر زاده دوستم باعث می شود تا در دلم از قصدی که تا قبل از جواب دادن به تلفن داشتم مثل سگ پشیمان بشوم . پویا با لحن صدایش که من عاشقش هستم و همه اش دعا می کنم تا صدای خواهر زاده خودم (آرمیتا )صدایش تقریبا آن شکلی باشد می گوید:سلام عمو خوبی ؟
به بالشم تکیه دادم و گفتم :سلام مرسی عمو تو خوبی ؟ صدای مادرش را از آن طرف خط می شنوم که می گ.ید بگو :خیلی بی معرفتی چرا به ما سر نمی زنی پویا هم عین جمله مادرش را بدون هیچ کم و زیادی تکرار کرد .راست می گفت از اوایل تیر که یاشار و سودابه رفته بودند برای کار دبی از خانوادشان هیچ خبری نداشتم.گفنم : به مامانت بگو به خدا گرفتارم بعدم چرا شما ها زنگ نزدید؟؟؟.هنوز جمله ام را کامل تمام نکردم که نازنین گوشی را از پویا می گیرد و می گوید :معرفت متری بود .تو نباید زنگ بزنی و یه حالی از ما بگیری. جمله ای که آذین هم چند روز پیش مشابهش را گفته بود .ظرف چند مدت اخیر این جمله را از این و آن زیاد شنیده ام .جملاتی که شاید به شوخی ادا شده باشند اما در من اثر جدی گذاشته اند .آذین راست میگفت نازنین هم همین طور راستش گاهی اوقات اجساس می کنم کم خیلی بی معرفنم در مورد همه کس و همه چیز ...
آرمیتا الان سه ماهه به دنیا اومده اما من یه پست نا قابل تو وبم براش آپ نکردم. و اون طور که باید فکرم متوجه خواهر و شوهر خواهرمو که همیشه پشتم بونو نداشتم (تازه کلیم ادعا دارم .هربار به این قضیه فکر می کنم می خوام سرمو بکوبم به دیوار) یا مثلا چند روز پیش تولد رها بود من فقط یه اس ام اس خشک و خالی زدم همین.بماند به سارینا که چند صد بار زنگ زده من چون یا سر صحنه بودم یا سر کار یا توی مصاحبه یا جلسه کوفتی دیگه بودم جواب ندادم و بعدا هم به روی خودمم نیاوردم که زنگ زده یا اصلا نکردم یه سر به وب روشنک و ارغوان برنم ایمیل بچه ها رو صد تا در میان جواب میدهم یا اصلا نمی خوانم .بماند که مادرم کلی مدیونم و نمی دونم چه خاکی لازمه بریزم به سرم........................................................................
احساس بدی پیدا میکنم وقتی یاد این میافتم چندیم ماه است اصلا شهراد و هومن دیگر بچه ها را ندیدم ناراحتم وقتی در مقابل دلخوری ها لاله و آرمین چیری ندارم که بگویم ناراحتم که نمی توانم با بچه های روزنامه به خاطر گرفتاری هایی که اگر چند روز عقب جلو شوند زمین و آسمان با هم پیوند نمی خورد نمی گذارم بروم طالقان.ناراحتم چرا آخرین باری که بردیا زنگ زد حا لمن طوری بود که که اگر 30 ثانیه مکالمه احمقانه مان ادامه پیدا میکرد یک دوستی چندین ساله به خواب ابدی می رفت.ناراحنم که وقتی به علی زنگ ردم باور نکرد مه برای خودش زنگ زدم ناراحتم از دست خودم که وضع انقدر خراب اسن که وقتی داشتم این مزخرفات را برای سامان می گفتم از زمین و زمان دلیل آورد که من خیلی هم معرقت دارم اما من نتوانستم باور کنم .از دست خود بی معرفتم ناراحتم که نمایشنامه امیر جسین و تموم نمی کنم بدم بهش.ناراحتم که تولد امیر گذشت و من انگار نه انگار از دست خودم ناراحتم و همین باعث شد ه تا بعد از تلفن پویا در حالی که تازه درد کمرم یه ذره آروم شده نشستم و شروع کردم به نوشتن :
تلفن چند بار زنگ می زند بدون توجه به تلفن کله ام را زیر بالش میکنم
پ.ن :دلم واسه امین علم الهدی تنگ شده برای یغما برای خیلی ها شاید حتی برای خودم
به خاطر یک فیلم کوتاه لعنتی
به خاطر يک فيلم کوتاه لعنتي بايد تا مدت ها به اين در و آن در بزني تا بتواني پولي جور کني و بروي دنبال دوستاني که هر کدام شان تجربه ساخت يکي، دو فيلم را دارند و همه آنها آرزوي کارگرداني را در سر مي پرورانند و براي آنکه بتوانند تجربه کسب کنند در فيلم هاي کوتاه خودشان و دوستان شان به هر کاري دست مي زنند. بازيگري، دستيار کارگرداني، فيلمبرداري و... اما آخرش چه، وقتي در اين سينماي با سر زمين خورده کسي تو و فيلم هايت را جدي نمي گيرد؟، زماني که کسي درک نمي کند محدوديت در فيلم کوتاه خيلي زياد است و اگر مرد عمل نباشي نمي تواني فيلم کوتاه بسازي. اگر هر روز دنبال سوژه و موضوع، صد تا داستان کوتاه و بلند قديمي و تازه را اين طرف و آن طرف نکني نمي تواني فيلم کوتاه بسازي. اگر براي پيدا کردن يک دکوپاژ جذاب فيلم هاي کوتاه و بلند درست و درمان را روزي صد بار عقب و جلو نکني نمي تواني،
با اين همه در ايران سازندگان فيلم کوتاه چندان جدي گرفته نمي شوند. اگر چه شايد در اين روزها سينماي ايران هم چندان جدي گرفته نشود.
تهيه کنندگاني که در بسياري از مواقع دم از حمايت از نيروي جوان و تازه نفس مي زنند اگر فقط يک بار پاي اکران فيلم هاي کوتاه بنشينند، قطعاً مي توانند اين نيروي جوان و بااستعداد را بيابند.
ولي افسوس و هزاران بار افسوس که حتي معدود تهيه کنندگاني که سرمايه خود را روي فيلم کوتاه سرمايه گذاري مي کنند هم در خيلي از موارد حاضر به همکاري با کارگردانان کم تجربه تر نيستند.
اکثر سازندگان فيلم کوتاه با اين مشکل در سه، چهار فيلم اول خود روبه رو شده اند.
بارها ديده ام فيلم اولي ها براي تهيه بودجه فيلم خود حاضر به کارگري در رستوران ها و مغازه ها شده اند. فقط و فقط به خاطر در آوردن بودجه به خاطر يک فيلم کوتاه لعنتي.
سرمايه سازندگان فيلم کوتاه عشق و رفاقت ميان خودشان است. هر آنچه در فيلم کوتاه پيش مي رود با اکتفا به اين دو عنصر شکل مي گيرد. اما باز هم افسوس آن طور که بايد و شايد نتيجه تلاش اين فيلمسازان ديده نمي شود.
سناريوي دانشجوي اجباري

هويتي به نام روزنامه نگار
نميدانم چرا هر بار از خيابان ها مي بينم كه مردم در حال شستن شيشه خانه ها و مغازه هايشان با روزنامه هستند ناراحت مي شوم . نگاه چپ چپي به آن ها مي كنم .مگر آن ها خبر ندارند كه آن چه در دستشان است حاصل يك كار گروهي عظيم است.
حتي يادم مي آيد يك بار از يك طلا فروش كه مشغول پاك كردن شيشه مغازه اش با روزنامه همان روز بود پرسيدم :اگر كسي با نتيجه و محصول كار شما چنين كاري بكند شما چه مي كنيد؟
گفت: نتيجه كار من طلاست گفتم: آن روز نامه هم براي ما دست كمي از طلا ندارد
مي دانم كه بارها و بارها اين نكته تكرار شده است اما همين تكرار مداوم هم نتوانسته كه به جامعه بقبولاند كه روزنامه نگاري در فهرست سخت ترين مشاغل دنيا قرار دارد.
زندگي و كار روزنامه نگاران به طرز عجيبي با هم پيوند خورده است براي يك روزنامه نگار خانه و روزنامه تفاوت چنداني نمي كتد .فشار كار و استرس و هيجانو سختي كار براي يك روزنامه نگار لذت بخش است و اگر روزي اين هيجان و سختي ها ي كار روزنامه نگاري را از روزنامه نگار بگيرند روزنامه نگارام افسرده و بيمار مي شوند.
هر سال روز خبر نگار كه مي شود ياد كتاب يكي از روزنامه نگاران موفق اين سرزمين ميا فتم. كتاب روزنامه نگاران غصه مي خورند و پير مي شوند.
نام اين كتاب به تنهايي معناي عظيم و تكان دهنده اي دارد .من اين واقعيت را در چهره تك تك همكارانم مي بينم .هر روز به اين واقعيت جدا از نگاهاي سياسي و جناحي و مرز هاي جغرافيايي بيشتر ايمان مي آورم.
متاسفانه در ايران روزنامه نگار وضعيت چندان مناسبي ندارند روزنامه نگاران ورزشي از مربيان و بازيكنان كتك مي خورند. روزنامه نگارانم معمولا به علت توقيف هاي پيا پي از امنيت شغلي بر خوردار نيستند. .مسائل مالي هم بماند.
امسال هم در آستانه روز خبرنگار انجمن روزنامه نگاران پلمب مي شود. و امسال جاي بسياري از همكارن مان در كنارمان خالي است.
بزرگترين فاجعه در زندگي خبرنگاران زماني روي ميدهد كه بنا به هر دليلي رسانه اش توقيف شود و به نوعي حق نوشت را از او بگيرند و مجبور باشد بر خلاف اعتقادش بنويسد. و ي مانند امروز همكارانش را در بند ببيند.
روزنامه نگاري يك شغل نيست يك هويت است .
چرا هيچ كس با انجام چند گفت و گو ساده و سيا ه و پاره كردن چند برگ كاغذ و نشستن در تحريريه و كشيدن چند نخ سيگار در روز خبر نگار نمي شود.
هر بار كه روزنامه اي را نگاه مي كنيد در واقع داريد به روزنامه نگاران و خبر نگاران و ديگر اعضاي تحريريه آن روزنامه مي نگريد . پس اي كاش سالي يك بار 17 مرداد ماه به روزنامه نگاران لبخند بزنيد.


